تبليغاتX
قرارهای نبوده
  قرارهای نبوده
 

 

پست مدرنیته؟

 
 

در پارک عمومی شهر قدم می زنیم

این دوستم دارد از پسامدرنیته حرف می زند

 

-پسری با ابروهایی برداشته از کنارمان می گذرد-

 

آن یکی نزدیکتر می شود و در گوشم . .

(( طرف احتمالا گی  . .

 

دیگر نمی شنوم

او ادامه می دهد

 

و من دارم به تو فکر می کنم

و آرزو می کنم

ای کاش تو هم مثل من

 یک احمق متحجر باشی

بدون هیچ علاقه ای به لزبین ها

 

 


شنبه نهم آبان 1388 |

 
 

زمین

 
 

دوستم می گفت:  

یک تکه زمین خریده است

 

از خودم می پرسم

آیا واقعا توانسته است؟

آیا آن تکه را خریده است؟

و از چه کسی؟

از زمین؟


شنبه نهم آبان 1388 |

 
 

فرار

 
 

در این ممنوع

داخل هواپیما وقتی نشسته اید 

در ذهنتان نمی گذرد

چه وقت غذا سرو خواهد شد؟

از ذهنتان نخواهد گذشت

چطور می توان استفاده کرد از چتر؟

 

شما مخفیانه به این می اندیشید

چگونه می شود     اسلحه ای را از گیتها عبور داد؟

و چطور باید نزدیک به خلبان هواپیما شد؟

شاید هم خطور می کند به ذهنتان

حتما  مهماندار را صدا می کنید    با لبخندی زیرکانه

و بعد . .

 

بعد اما

ناگهان با دستی  بر شانه ات

 محو می شود همه چیز

 

بالای سرت ایستاده مامور حفاظت

و شاید  برده باشد پی به خیالت!

 

تا به خودتان بیائید

می بینید

 با دستهایی لرزان      دارید مدارکتان را نشانش می دهید

و لبخند می زنید

 

لبخندی که به هیچ وجه زیرکانه نیست

 


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |

 
 

 
 

از آن سوی جهان به این سوت و کور آمده بود

می گفت:

این شهر را خاک مرده پاشیده اند

 

گفتم:

تا این شب پابرجاست

اینجا تنهاترین شادی

رقص نور آمبولانس هاست


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

 
 

میهمانی

 
 

اطراف این اتاق

دورتادور     خیره به من نشسته اید

 

تا دقیقه ها بگذرند

لبخندی زیرکانه تحویلتان می دهم

و ساعتم را نگاه نمی کنم

 

شما شک کرده اید

 

و من بلند بلند می خندم        بلند بلند

تا نشنوید

تیک تاک این بمبی را

که در پیراهنم

 مخفی کرده ام


شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 
 

در پیاده روهای شهر

 
 

قرار بود در این سطر ها شعری عاشقانه بخوانید

قرار بود از موها حرف بزنم    از نگاه

و از لبخند ها بگویم

اما متاسفم که ناامیدتان می کنم

که در پیاده روهای شهر

این روزها

چیز دیگری در اتفاق است

و من تمام طول خیابانها را برای شما گشتم

و حتا به سطل زباله ها سر زدم

اما چیز دیگری در اتفاق بود

پاسبانها شاعر نبودند

و عاشقان دنبال کلمات جدیدی می رفتند

قرار بود

اما متاسفم

دیگر قرار نیست در این سطر ها شعری عاشقانه بخوانید


شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 
 

*

 

مهم نیست

خانه ات دست و پا گیر باشد        حیاطت دلگیر


مهم این است

که مهم این است


کنار حوض همان حیاط بننشیبنی

و به آبهای آزاد فکر کنی

و به یک ماهی کوچک

که خلاف رودخانه ی بزرگ        شنا می کند


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |