تاثیر پروانه ای
شاید اصلا نمی دانستی
که بال زدن پروانه ای در آفریقا
می تواند طوفانی را در نوادا به راه بیندازد
اما
این را حتما می دانستی
که لبخندی از تو در آن شهر دور دست
می تواند در زندگیم
این سوی جهان
چه آشوبی به پا کند
وبلاگ شخصی مجتبی اکرمی
شاید اصلا نمی دانستی
که بال زدن پروانه ای در آفریقا
می تواند طوفانی را در نوادا به راه بیندازد
اما
این را حتما می دانستی
که لبخندی از تو در آن شهر دور دست
می تواند در زندگیم
این سوی جهان
چه آشوبی به پا کند
اگر بنویسم تفنگ
حتما یکنفر میان این شعر کشته خواهد شد
و اگر بخواهم از انفجار بنویسم
کسی برای خواندن این سطر باقی نخواهد ماند
اما می نویسم زندگی
فقط زندگی
تا شما به خواندن این شعر ادامه دهید
و بچه ها مدام
روی این سطرها
سر بخورند
به سمت آنها می روم
خودکارم را درست روی شقیقه شان می گذارم
و می نوبسم
آتش
آنها دور تا دورت را گرفته اند
نشسته ای روی صندلی چوبی
که در زمانی نه چندان دور
دارکوبی در اسکاندیناوی
به آن نوک می کوبیده
به خاطر پيغامي به ماده اش
در دوردستها
ضیط صوت چینی اتاقت
که در کارخانه ای شلوغ
با دستان نحیف زنانی لاغر
مونتاژ شده
دارد آهنگی از کیتارو پخش می کند
با نت هایی از غم
و پیانویی که زیر انگشتانی مضطرب بوده
حتا فرشی که زیر پای توست
با هزار گرهِ در انتظار
انگشتان دخترکی ترک را در آناتولی به خاطر دارد
پک هایی عصبی به سیگار میزنی
و گلوی نوشابه ای را در دست می فشاریکه آواز غم انگیز ماهیگیراني مست را به خاطر می آورد
در دانوب
آن ها دورت را گرفته اند
و چیزی که تو میخواهی
یک شعله است
یک شعله ی خیلی بزرگ
برای شکستن این محاصره ی غم انگیز
شاید در اعماق آبها
باید با کپسولی از هوا
در تمدنی گمشده پیدایش کنی
شاید در حرکت معناداری از شطرنج
در یک بازی کامپیوتری بیابی اش
یا شاید در زیگوراتی باستانی
شاید هم به اندازه ی یک اپسیلون
کوچک و نزدیک
و تو برایش مجبور به استفاده از میکروسکوپ شوی
یا آنقدر دور و بزرگ
که از تلسکوپ ات استفاده کنی
اما هنگامی که پیدایش کردی
زندگی ات از معنا
تهی خواهد شد
پس پیش از آن اتفاق
بهتر است دست از جستجوی اش برداری
و تنها به تصورش قناعت کنی
تصوری که به زندگی ات معنا می بخشد
چه جرمی ؟
باور کنید ! جای من بودید
همین ها را می گفتید
من در تمامی شعر هایم ... شعرها...هایم گفته ام
که عشق رویا...رویایی بیهوده ..بیهوده نیست
عشق به وطن...وطن...به تن ...به
به شما نگفته اند ؟
این اولین بار نبود
که در روزنامه ها آزادانه
از آزادی ...آزادی...آزاد...آزا...
-(دیازپام 10 ، صبح و شب )-
چرا این قدر سرم ...سرم ...سنگین تر
اینجا چرا تاریک...تاری...ریکتر...
وپیش از آنکه پرهیب سپید پرستار را
در آستانه ی اتاق ببیند
آرام آرام پلک هایش
روی هم رفت
سردرنمی آورم
چه قتلی؟
من تنها خیالش را . . .